wisprad

عکس من
نام:
مکان: Paris, Il-de-France, France

سه‌شنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۵

باربارا


Barbara
Un Poème par Jacques Prévert
Traduit en Persan par
M.M.Ghaderi
باربارا
محسن قادری

باربارا

یاد آر باربارا
*آن روز بارش بی پایان بود بر خاک برست
و تو لبخند زنان گام می زدی
سبکبال، خشنود، نمناک
به زیر باران

یاد آر باربارا
بارش بی پایان بود برخاک برست
و من در خیابان سیام به تو رسيدم
برلبت لبخند بود
و لبخند من ازاین بود

یادآر باربارا
تو که نمی شناختمت
تو که نمی شناختی ام
یادآر
یاد آر به هر رو آن روز را
از ياد مبر

مردی به زیر رواق رمیده بود
وبانگ می زد نام تو را
باربارا
به سویش دویدی تو در زیر باران
سبکبال، خشنود، نمناک
و در بازوانش فکندی خود را
یاد آر آن را باربارا

خرده مگیر گر تو می خوانمت
تو می خوانم همگانی را که دوست می دارم
گرچه تنها یک بار دیده باشم شان
تو می خوانم همگانی را که دوست می داشتم
حتی اگرنشناسم شان

یادآر باربارا
از ياد مبر
آن باران خوشبختی و خرد را
بر رخ نیک بخت خود
براین شهرنیک بخت
این باران به روی دریا را
به روی زرادخانه را
و برقایق آیند و روند به اوسان را

آه باربارا
چه بلاهتی است جنگ

چه گشته ای اینک تو
زیر این بارش آهن
زيربارشی ازآتش و پولاد وخون

راستی آن که درآغوشش بردی
عاشقانه
مرده است ناپیداست یا هنوز برجاست؟

آه باربارا
بارش بی پایان است بر خاک برست
بارشی چنان چون پیش
گو که این نه همان است دیگر و همه چیزی ویران گشته
بارش سوگ سخت وافسوس است
توفان هم نیست دیگر این
توفانی از آهن و پولاد وخون

ابرهايی بيش نيستند
که درمی گذرند چون سگان
که گم می شوند چو ايشان
دربارش باران بر برست
ومی پوسند به دوردست
دوردست، بسی دوردست تر از برست
وبه جا نمی ماند هيچ ازایشان

.بازنویسی با یادآوری نام ویسپرد آزاد است
.شهربندری فرانسه در استان بریتانی*


Rappelle-toi Barbara
Il pleuvait sans cesse sur Brest ce jour-là
Et tu marchais souriante
Épanouie ravie ruisselante
Sous la pluie

Rappelle-toi Barbara
Il pleuvait sans cesse sur Brest
Et je t'ai croisée rue de Siam
Tu souriais
Et moi je souriais de même

Rappelle-toi Barbara
Toi que je ne connaissais pas
Toi qui ne me connaissais pas
Rappelle-toi
Rappelle-toi quand même ce jour-là
N'oublie pas

Un homme sous un porche s'abritait
Et il a crié ton nomBarbara
Et tu as couru vers lui sous la pluie
Ruisselante ravie épanouie
Et tu t'es jetée dans ses bras
Rappelle-toi cela Barbara

Et ne m'en veux pas si je te tutoie
Je dis tu à tous ceux que j'aime
Même si je les ai vus qu'une seule fois
Je dis tu à tous ceux qui s'aiment
Même si je ne les connais pas

Rappelle-toi Barbara
N'oublie pas
Cette pluie sage et heureuse
Sur ton visage heureux
Sur cette ville heureuse
Cette pluie sur la mer
Sur l'arsenal
Sur le bateau d'Ouessant

Oh Barbara
Quelle connerie la guerre

Qu'es-tu devenue maintenant
Sous cette pluie de fer
De feu d'acier de sang

Et celui qui te serrait dans ses bras
Amoureusement
Est-il mort disparu ou bien encore vivant

Oh Barbara
Il pleut sans cesse sur Brest
Comme il pleuvait avant
Mais ce n'est plus pareil et tout est abîmé
C'est une pluie de deuil terrible et désolée
Ce n'est même plus l'orage
De fer d'acier de sang

Tout simplement des nuages
Qui crèvent comme des chiens
Des chiens qui disparaissent
Au fil de l'eau sur Brest
Et vont pourrir au loin
Au loin très loin de Brest
Dont il ne reste rien.
Poème Par: Jacques Prévert

برچسب‌ها:

دوشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۸۴

گريزان تن

عكس: هميلا وكيلي


Im the escaped one

Fernando Pessoa
Translated in persian by
M.M.Ghaderi

Im the escaped one
After I was born
They locked me up inside me
But I left.
My soul seeks me,
Through hills and valley,
I hope my soul
Never find me.


گريزان تن

فرناندو پسوآ (۱۸۸۸-۱۹۳۵) ليسبون، پرتغال
محسن قادری

گريزان تني ام
كس پی زادن
به بند درونم نهاده اند
.باز رسته ام اينك
باز می جويدم جان
بر جا دره و هامون
.كاش نيابدم هرگز

.برداشت با ذکر منبع آزاد است
Fernando Pessoa

برچسب‌ها:

شنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۴

گزين گويه هاي رنه شار




René Char
(1907-1988)

گزين گويه های رنه شار
ليل سورلاسورژ،۱۴ ژوئن ۱۹۰۷،فرانسه
نوزده فوريه۱۹۸۸

 ملک محسن قادریM.M.Ghaderi

درسخت ترين طوفان،هميشه مرغكي هست كه تسكين مان دهد،
همان مرغك بي نام و نشان كه پيش از پروازمي خواند

شاعر از الهام مي ميرد،چون آدم سالخورده كه از سالخوردگي.
مرگ براي شاعرهمچون نقطه پايان است بر نوشتار

به هوش باشيد:همگان شايسته رازگويي نيستند

هميشه وصيتي برميراث ما مقدم است

ما در آينده ايم.و اينك بنگر فردا را كه بر زمين فرمان مي راند

سخن بيش از آن خاك مي پراكند كه گوركن

نمي توانيم شعري بيآغازيم بي آنكه درباره خود وجهان اندك خطايي نكرده باشيم،
بدون اندك معصوميتي در واژه هاي آغازين

شاعر نمي تواند چندان در لفاف فعل بماند.
او بايد درسرشك هاي تازه غرقه گردد واز اسلوب خويش فراتر رود

هميشه زندگي خود را برغروبي باشكوه مي آغازيم

براي آنكه بهترين نور را برافشانيم بايد از کورسوها رنج بريم

خاكي كه دانه مي پذيرد غمين است.
دانه كه همه چيزش را به خطر مي افكند خوشبخت

نمي خواهم باشم و زندگي كنم جز در هوا و در آزادي عشقم

بايد مرد باران و فرزند هواي خوب بود

با آن كس كه دوست مي داريم، ازسخن گفتن بازمانده ايم
اما اين سكوت نيست

اشك ها بر رازداران بي اعتنايي مي كنند

اگر نبود سپر اندوه، قلب از زدن باز ايستاده بود

جز براي دوست داشتن سر خم نكن.پس از مرگ نيز دوست بدار

آدم بي نقص مثل كوهستان بي اشكفت است.
چنين آدمي خوشايند من نيست

شعر عشقي است برخاسته از اشتياق،اشتياقي در دل مانده

پذيرفتن چهره را روشن مي سازد و نپذيرفتن به آن زيبايي مي بخشد

ما در دوراهه اشتياق به شناخته شدن و نوميدي از شناخته شدن هستيم

ابديت نه چنان درازاست كه زندگي

درپيشگاه ديگران آن چيزي رادرپيش گير كه تنها به خود وعده كرده اي.
اين قرارداد توست

بنيان ها را همواره چيزهاي بي پايه وبنيان به تهديد مي فكنند

امضاي خود را بر چيزي نه كه روشن سازد نه تاريك

زيستن،پافشردن بر اتمام يك خاطره است

در تيرگي ها، نه يك جا كه همه جا از آن زيبايي است

حقيقت گاه اميد را از ميان برمي دارد.
از همين روست كه اميد برخلاف انتظار به جا مي ماند

راه هايي كه از مقصد سرزمين هايشان نمي گويند،راه هاي محبوبند

عمل، بكر است حتي در تكرار

آدمي توانا به كاري است كه گمان نمي برد

با زندگي دو كار مي توان كرد:
به رويا ديدن يا تحقق بخشيدنش

شعر، زنده به بي خوابي جاودان است

چگونه مي توان زيست وناشناخته اي پيش رونداشت

در پايين برگ سفيد زندگي،شعر تنها امضايي است كه مي درخشد



Au plus fort de l'orage, il y a toujours un oiseau
pour nous rassurer. C'est l'oiseau inconnu,
il chante avant de s'envoler

Le poète meurt de l'inspiration
comme le vieillard de la vieillesse.
La mort est au poète ce que le point final est au manuscrit

Prenez garde : tous ne sont pas dignes de la confidence

Notre héritage n'est précédé d'aucun testament

Nous sommes au futur. Voici demain qui règne aujourd'hui sur la terre

La parole soulève plus de terre que le fossoyeur ne le peut

On ne peut pas commencer un poème
sans une parcelle d'erreur sur soi
et sur le monde, sans une paille
d'innocence aux premiers mots

Le poète ne peut pas longtemps demeurer
dans la stratosphère du verbe.
Il doit se lover dans de nouvelles larmes
et pousser plus avant dans son ordre

Nous commençons toujours notre vie
sur un crépuscule admirable

Il faut souffler sur quelques lueurs
pour faire de la bonne lumière

La terre qui reçoit la graine est triste.
La graine qui va tout risquer est heureuse

Je ne puis être et ne veux vivre
que dans l'espace et dans la liberté de mon amour

Il faut être l'homme de la pluie et l'enfant du beau temps.

Avec ceux que nous aimons,
nous avons cessé de parler, et ce n'est pas le silence

Les larmes méprisent leur confident

S'il n'y avait pas l'étanchéité de l'ennui,
le coeur s'arrêterait de battre

Ne te courbe que pour aimer.
Si tu meurs, tu aimes encore

Un homme sans défauts
est une montagne sans crevasses.
Il ne m'intéresse pas.

Le poème est l'amour réalisé du désir demeuré désir

L'acquiescement éclaire le visage. Le refus lui donne la beauté.

Nous sommes écartelés entre l'avidité de connaître
et le désespoir d'avoir connu

L'éternité n'est guère plus longue que la vie

Tiens vis-à-vis des autres
ce que tu t'es promis à toi seul. Là est ton contrat

L'essentiel est sans cesse menacé par l'insignifiant

Signe ce que tu éclaires, non ce que tu assombris

Vivre, c'est s'obstiner à achever un souvenir

Dans nos ténèbres, il n'y a pas une place
pour la beauté. Toute la place est pour la beauté

Le réel quelquefois désaltère l'espérance.
C'est pourquoi, contre toute attente,
l'espérance survit

Les routes qui ne disent pas le pays de leur destination,
sont les routes aimées

L'acte est vierge, même répété

L'homme est capable de faire
ce qu'il est incapable d'imaginer

Il n'y a que deux conduites avec la vie :
ou on la rêve ou on l'accomplit

La poésie vit d'insomnie perpétuelle

Comment vivre sans inconnu devant soi

La seule signature au bas de la vie blanche, c'est la poésie qui la dessine

René Char

برچسب‌ها:

جمعه، مهر ۰۸، ۱۳۸۴

نواي باده

William Butler Yeats
(1865-1923)
Dublin, Ireland
محسن قادري

نواي باده
ويليام باتلر ييتس
سراينده ايرلندي
باده ازدهان به درون مي تراود
.وعشق از چشم
پيش از سالخوردن و مردن
اين تنها چيزي است
.كه به درستي در مي يابيم
باده به كام مي كشم
آه مي كشم و به تو مي نگرم
A DRINKING SONG

WINE comes in at the mouth
And love comes in at the eye;
That's all we shall know for truth
Before we grow old and die.
I lift the glass to my mouth,
I look at you, and I sigh.

برداشت با يادآوري نام ويسپرد آزاد است

برچسب‌ها:

چهارشنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۴

مرگ خواهد آمد

Death Will Come with Your Eyes
By Cesare Pavese(1930-1950)

مرگ خواهد آمد و از چشمان تو خواهد نگريست
چزاره پاوزه
ملک محسن قادری

چزاره پاوزه،داستان نويس،سراينده و پژوهشگر ايتاليايی در شهر«تورين» به تحصيل پرداخت ودر۱۹۳۰ پايان نامه خود را درباره والت ويتمن سراينده بزرگ امريکايی نگاشت و در ۱۹۳۲« موبی ديک » هرمان ملويل را به ايتاليايی برگرداند و سپس کارهای جان دوس پاسوس، ويليام فاکنر، دانيل دفو، جيمز جويس و همچنين چارلز ديکنز را. از۱۹۳۰ با نشريه « کولتوره » (فرهنگ) همکاری می کند و نگاشته هايی درباره ادبيات امريکايی می آفريند و گزين سروده های خود « کار خسته می کند » را پديد می آورد که در۱۹۳۶به چاپ می رسد، در همين سال استاد زبان انگليسی می شود

در ۱۹۳۵به جرم کوشش های فاشيست ستيزانه دستگير و هشت ماه به کالابريا رانده(تبعيد)می شود.در۱۹۳۹«تابستا ن زيبا»را می نويسد که تا ۱۹۵۰(سال مرگش) به چاپ نمی رسد.پس از جنگ دوم جهانی در«سرا لونگا دی چرا»خانه می گزيند،سپس در رم،ميلان و سرانجام «تورين».دراينجا برای انتشارات «اينائودي» کار می کند.او در همه سال های زندگيش دست از نوشتن بر نداشت.در۱۹۴۹داستان «ماه و آتش ها»(در ايران:«ماه و آتش»)را می نويسد.پاوزه از نسل نويسندگان و روشنفکران ايتاليايی هم روزگار فاشيسم موسولينی است که در کنار ديگرنويسندگان خودساخته ای چون «اليو ويتوريني»(رمان جاودانه اش:« گفت و گو در سيسيل».)، آنتونيو گرامشی(در گستره انديشه سياسی)،اينياتسيو سيلونه(بس شناخته در ميان دوستداران ايرانی ادبيات ايتاليايی)،لويجی پيراندللو ونويسندگان ديگر،در بالندگی ادبيات نوين ايتاليايی(خواه در گستره نگارش و خواه برگردان ادبی) در دوره دشوار جنگ و سرکوب فاشيسم کوشش بسيار نمودند.پاوزه سبکی آشکارا واقع نگر داشت.درون گرايی، تلخ انديشی و تنهايی او و نيز پايان غمبارش «بر جاده نمناک» زندگی،صادق هدايت را به ياد خواننده ايرانی می اندازد.چزاره پاوزه در۲۶ اوت۱۹۵۰در اتاق هتلی در تورين خودکشی کرد

کتاب شناسی
فرياداگوستو(۱۹۴۶)/گفت و گو با لئوکو(۱۹۴۷)/پيش از خروس خوان(۱۹۴۹)/تابستان زيبا(۱۹۵۰)/ماه و آتش (۱۹۵۰)کسب و کار زيستن (۱۹۵۲،چاپ پس از مرگ پاوزه).از ميان کارهای پاوزه، ماه و آتش(با دو برگردان)،«رفيق »و رمان ديگری به نام «روستاهای تو» و همچنين پاره ای از سروده هايش به فارسی برگردانده شده اند

شايد نخستين بارنادر نادرپور بود که در سال ۱۳۵۵در کتاب«هفت چهره از شاعران معاصر ايتاليا» (با همکاری جينا لابريو کاروزو) [کتاب های پالتويی اميرکبير]چند سروده پاوزه را به فارسی برگرداند.سروده زير يکی از اين کارهاست که سال ها پيش در آنجا خوانده بودم،با برگردانی خيره کننده و به ياد ماندنی...اما چه سود که امروز بيشتر پاره های اين سروده را به فراموشی سپرده ام...نادرپور اينگونه آغاز كرده بود:«مرگ خواهد آمد و با چشمان تو خواهد نگريست».برگردانی توانمند از سراينده ای چيره دست و يکه. چه بسا برخی از يادمان های آن برگردان به گونه ناخودآگاه به اين برگردان راه يافته باشد...چه باك!
مرگ خواهد آمد و ازچشمان تو خواهد نگريست
مرگ خواهد آمد و از چشمان تو خواهد نگريست
مرگي كه از بام تا شام همراه ماست
گنگ و بي خواب،همچون افسوسي كهنه
يا رذالتي كور.
چشمانت كلامي بيهوده خواهند بود
فريادي خاموش،سكوتي.
و تو هر بامداد به آنها مي نگري
خميده بر آينه،تنها.
آه،اي اميد عزيز
آن روز ما نيز خواهيم دانست
كه زندگي تنها تويي و بس.

مرگ براي هر كسي چهره اي دارد.
مرگ خواهد آمد و ازچشمان تو خواهدنگريست
مرگ همچون پايان رذالت
چون ديدن رخساره اي مرده درآينه است
همچون گوش سپردن به لب هاي فروبسته.
فرو مي رويم خاموش در مغاک


Death Will Come with Your Eyes
Death will come with your eyes
This death that accompanies us,
From morning till night, sleepless
Deaf, like an old regret
Or a stupid vice.
Your eyes,
Will be a useless word.
A muted cry, a silence
As you see them each morning
When alone you lean over .
The mirror.
O cherished hope
That day we too shall know.
That you are life and nothing
For everyone death has a look
Death will come with your eyes.
It will be like terminating a vice
As seen in the mirror.
A dead face re-emerging.
Like listening to closed lips.
We'll go down the abyss in silence

برداشت با يادآوری نام وبلاگ آزاد است

برچسب‌ها:

سه‌شنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۸۴

روح


Comédie de la soif
Arthur Rimbaud
داستان تشنگي
آرتور رمبو
۱۰نوامبر ۱۸۹۱ /۲۰اکتبر ۱۸۵۴
محسن قادري

روح

پریان جاودان دریا
بخش کنید آب پاک را
!ونوس،خواهر نیل رنگ
!مدِ پاک برآگن
!یهودیان سرگردان نروژ
مرا از برف بگویید
!کهنه راندگان دلبند
مرا از دریا بگویید

من- نه، دیگراین نوشیدنی های ناب
این غوطه خوردن ها از پی جام
این افسانه ها و رخسارها
سیرابم نمی کنند
،خنیاگر!تشنگی شوریده رنگ من
،هیولای ُنه سر بی دهان
که ره می برد به درون وغم می آگند
.دختر تعمیدی توست
مه۱۸۷۲


L’ESPRIT
éternelles Ondines,
Divisez l’’eau fine.
Vénus, sœur de l’azur,
Emeus le flot pur.
Juifs errants de Norwège,
Dites-moi la neige.
Anciens exilés chers,
Dites-moi la mer.
MOI—Non, plus ces boissons purres,
Ces fleurs d’eau pour verres ;
Légendes ni figures
Ne me désaltèrent ;
Chansonnier,ta filleuleC’est ma soif si folle
Hydre intime sans gueules
Qui mine et désole.

.بازنويسی اين برگردان با يادآوری نام ويسپرد آزاد است

برچسب‌ها:

سه‌شنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۴

هتل كاليفرنيا

Hotel California
The eagles
هتل کالیفرنیا
ملک محسن قادری


این ترانه ای بود که گروه ایگلز در سال 1977 شش سال پس از پیدایی خود خواند و روانه بازار کرد. گروه را دان فلدر، دان هنلی و گلن فری پدید آوردند. تا امروز این ترانه هوادارانش را از دست نداده و در زمره جاودانه های آواز به شمار می رود. سروده « هتل کالیفرنیا » کمی پیچیده است،هم از دید واژگانی و هم از دید درون مایه. سروده ای است نمادین، چه بسا با نگاهی به جهان پس از مرگ. هر کس می تواند هر برداشتی از آن بکند و هرکس می تواند هرگونه بخواهد آن را به زبانی دیگر برگرداند. همچون همه سروده ها و نگاشته های شعری یک رویه بیرونی و یک رویه درونی دارد. و مانند همه سروده های دیگر، برگردانش کار آسانی نیست چون خیلی از زیبایی هایش را در برگردان از دست می دهد. این برگردانی آزاد از ترانه « هتل کالیفرنیا »ست ودر جاهایی از واژگان و ساختار آن پیروی نمی کند. زمان داستانی آن در نگارش انگلیسی، گذشته است و در این برگردان اکنون است، اکنونی که به گذشته پیوسته است
هتل کالیفرنیا
در تیره راهی خالی و بی عبور
سردر باد سرد فرو برده ام
هوا از بوی تند کولیتاس آکنده است
پیش چشمانم در دوردست
سوسوی نور ی پیداست
سرم سنگین و چشمانم کم سو می شود
باید شب جایی بمانم
زن آنجا در آستانه است
صدای زنگ ورود به گوشم می نشیند
اندیشه می کنم که
این می تواند بهشت یا دوزخ باشد
زن شمعی می افروزد
و راه را نشانم می دهد
در راهرو صداهایی می آید
به گمانم می گویند
«خوش آمدید به هتل کالیفرنیا»
چه جای قشنگی
چه جای قشنگی
چه دیدار دل پذیری
هتل کالیفرنیا اتاق زیاد دارد
هر موقع سال
هر موقع سال
می توانید اینجا اتاقی بیابید
می توانید اینجا اتاقی بیابید
فکرش ململ چروک خورده است
مرسدس بنز گرفته
کلی پسر خوشگل توی دست و بال دارد
که رفیق صداشان می کند
همان ها که توی حیاط می رقصند
درتابستان زیبا که عرق ريزان است
بعضی ها برای یادآوری می رقصند
بعضی ها برای فراموشی
به پیشخدمت می گویم
خواهش می کنم شراب بیاورید
می گوید
این وضع را از سال 1960 نداشته ایم
در این حال آن صداها از دوردست به گوش می رسند
کافی است نیمه شب برخیزی
و بشنوی که می گویند
«خوش آمدید به هتل کالیفرنیا»
چه جای قشنگی
چه جای قشنگی
چه دیدار دل پذیری
در هتل کالیفرنیا به آن می رسند
چه شگفتی غریبی
چه شگفتی غریبی
ادله هایت را بیاور
سقف از آبگینه است
و باده گلگون در یخ
زن می گوید
ما اینجا همه در بندیم
در بند دلبستگی های خود
درتالار
گردآمده اند برای جشن
ضرب خنجرهای پولادین شان را بر آن فرو می آورند
و نمی توانند به آسانی هیولا را از پا درآورند
آخرین چیز یادم است
می دویدم سوی در
باید راهی به بازگشت می يافتم
نگهبان شب آرام گفت
ما کارمان پذیرفتن ست
حسابتان را هم هر وقت خواستید می توانید بپردازید
اما از اینجا بیرون نمی روید

Hotel California
On a dark desert highway
Cool wind in my hair
Warm smell of colitas
Rising up through the air
Up ahead in the distance
I saw a shimmering light
My head grew heavy,
and my sight grew dim
I had to stop for the night
There she stood in the doorway
I heard the mission bell
And I was thinking to myself
This could be Heaven or this could be Hell
Then she lit up a candle
And she showed me the way
There were voices down the corridor
I thought I heard them say
Welcome to the Hotel California
Such a lovely place
Such a lovely place
(background)
Such a lovely face
Plenty of room at the Hotel California
Any time of year Any time of year
(background)
You can find it here
You can find it here
Her mind is Tiffany twisted
She's got the Mercedes bends
She's got a lot of pretty, pretty boys
That she calls friends
How they dance in the
Sweet summer sweat
Some dance to remember
Some dance to forget
So I called up the Captain
Please bring me my wine
He said
We haven't had that spirit here since 1969
And still those voices are calling from far away
Wake you up in the middle of the night
Just to hear them say
Welcome to the Hotel California
Such a lovely Place
Such a lovely Place
(background)
Such a lovely face
They're livin' it up at the Hotel California
What a nice surprise
What a nice surprise
(background)
Bring your alibies
Mirrors on the ceiling
Pink champagne on ice
And she said
We are all just prisoners here
Of our own device
And in the master's chambers
They gathered for the feast
They stab it with their steely knives
But they just can't kill the beast
Last thing I remember
I was running for the door
I had to find the passage back to the place
I was before
Relax said the nightman
We are programmed to receive
You can check out any time you like
But you can never leave

بازنويسی با يادآوری نام وبلاگ آزاد است

برچسب‌ها:

صبحانه خوردن

Déjeuner du matin
Jaques Prévert

صبحانه خوردن
سروده اي از ژاک پره ور
محسن قادری

ژاک پره ور سراینده فرانسوی درچهارم فوریه 1900 در« نویی سور سن»،پاريس،زاده شد و در یازده آوریل سال1977 در روستای«اورمونویل-لا-پوتیت» چشم ازجهان فروبست. دردوران سربازی در1921 با «ايو تانگي» نقاش سورئالیست آینده،و«مارسل دوشان»آشنایی می یابد.نخستین بار به سال 1924 به سینما رومی آورد و نخستین گفتارنویس سینمای فرانسه و فیلم نامه نویس شناخته شده آن می شود. او با جنبش سورئالیست و هنرمندان نامداری چون لویی آراگون، آنتوان آرتو، جاکومتی و آندره برتون آشنایی می یابد. پره ور هرچند با این جنبش سروکار پیوسته دارد ، آزادیش را ارج می نهد وپس ازچالشی با آندره برتون از گروه بیرون می رود. سال های ۱۹۳۰ نخستين کارهای نمايشی او بيرون می آيد که آنها را برای گروه « اکتبر» می نگارد، گروهی که با گرايش های راست گرا در ستيز است
ژاک پره ور، سراینده، فیلم نامه نویس، ترانه سرا، همگام و هم نشین سورئالیست ها، دوست پیکاسو، هوادار یا نویسنده داستان های کودکان، چهره تنهایی بود که تا واپسین روزهای زندگی در خیابان های کهنه پاریس گام بر می داشت. خواندن کارهای پره ور همچون گوش سپردن به گفته های اوست. زبانش بیشتر زبان انسان های خیابان است تا زبان ادبیات. جهان کوچک او از سامانه ها و چارچوب های شناخته شده رویگر دان است. او که از یک خانواده میانه و بس دین دار برخاسته بود هیچ گاه دلبستگی و آرمان ایشان را بر نتافت و همواره با آن در کشاکش بود. پره ور زبان نگارش خود را تا پایه چیز های بس آشنا و روزانه پایین آورد وهمین چیزها را دست مایه و جان مایه نوآوری های خود ساخت. او می گفت شعر همه جاهست، در گوشه خیابان، در لب های یک آدم، در تاهای یک تصویر کولاژ، شعر هوایی است که فرو می بریم.« گفتارها»(1946) نخستین جنگ اوست که پره ور را تا پایه یک نویسنده فرا برد زیرا او در این نگاشته خود را« بیشتر همچون بدکار تا چهره ای ادیب» بازنموده بود. پره ور در برگ برگ « نمایش»(1951) و « باران و روزهای خوب»(1955) رویکردی باورنکردنی به زیبایی شناسی دارد و درآن از سازش کاری یا همرنگی که ویژگی زندگی ماست نشانی نمی گذارد




قهوه را
ریخت توی فنجان
شیر را
ریخت توی فنجان قهوه
شکر را
ریخت توی شیرقهوه
با قاشقی کوچک
آن را هم زد
شیر قهوه را خورد
فنجان را پایین آورد
بدون این که با من حرف بزند
سیگاری
روشن کرد
دودش را توی هوا
حلقه کرد
خاکستر را
توی جاسیگاری ریخت
بدون این که با من حرف بزند
بدون این که به من نگاه کند
پاشد
کلاهش را بر سر گذاشت
بارانیش
را پوشید
چون داشت باران می آمد
و رفت
زیر باران
بدون اين که با من حرف بزند
بدون این که به من نگاه کند
و من
سر به گريبان بردم
.و گريستم


Il a mis le café
Dans la tasse
Il a mis le lait
Dans la tasse de café
Il a mis le sucre
Dans le café au lait
Avec la petite cuiller
Il a tourné
Il a bu le café au lait
Et il a reposé la tasse
Sans me parler
Il a allumé
Une cigarette
Il a fait des ronds
Avec la fumée
Il a mis les cendres
Dans le cendrier
Sans me parler
Sans me regarder
Il s’est levé
Il a mis
Son chapeau sur sa tête
Il a mis
Son manteau de pluie
Parce qu’il pleuvait
Et il est parti
Sous la pluie
Sans une parole
Sans me regarder
Et moi j’ai pris
Ma tête dans ma main
Et j’ai pleuré.



.بازنويسی اين سروده با يادآوری نام وبلاگ آزاد است
:برای يافتن نگاشته های ديگر درباره « ژاک پره ور»، اين نام را در گوگل بجوييد
Jaques Prévert

برچسب‌ها: